تبليغاتX
صبح امروز - یک یادگاری ، یک قصه

پارسال چند روز مانده به شب یلدا دانش اقباشاوي،  یکی از بهترین دوستانم به من زنگ زد و ازمن خواست که در برنامه اي كه مجله چلچراغ براي شب يلدا ترتيب داده با آنها همكاري كنم . در ضمن سيد محمد خاتمي هم مهمان افتخاري اين مراسم بود. ازآنجايي كه دانش را مي شناختم و ميدانستم كه حتما برنامه باحالي درست كرده با كمال ميل پذيرفتم و قرارد شد كه يك روز قبل از جشن همه به سالن جشن برويم براي تمرين. سالني كه براي جشن در نظر داشتند در فرهنگسراي بهمن واقع در ميدان كشتارگاه بود . در آنجا اول دوستاني را ديدم كه حداقل شش ماهي بود كه نديده بودمشان. بعد از چاقسلامتي و حال و احوال و صحبت راجع به انتخابات و معجزات احمدي نژاد ... دانش در مورد قسمتي از برنامه كه به عهده ما بود صحبت كرد و معلوم شد كه يك پرچم ايران در ابتداي ورود حاضرين در مقابل درب ورودي گذاشته ميشود كه شركت كنندگان جشن كه درصد بالايي از آنها را جوانان تشكيل ميدهند آن را امضا ميكنند و در پايان مراسم اين پرچم توسط گروه ما به خاتمي اهدا ميشود . خيلي خوشحال شدم، و وقتي فهميدم كه قرار است اين پرچم را من به خاتمي اهدا كنم خوشحالتر هم شدم. دانش كه كارگردان اين قسمت از مراسم بود بچه ها را به گونه اي انتخاب كرده بود كه ظاهر آنها متشكل از تمامي گروه هاي نسل سومي جامعه باشد . به طوري كه من، يك پسر ژيگول و ناديا، دختر محجبه . محمد نخعي، پسر حزب اللهي. پريش، دختر ژيگول . ضها مزروعي، دختر با لباس رسمي . محمد توحيدلو، پسر با لباس رسمي بودند. قرارمان هم اين بود كه با شروع سرود " اي ايران اي مرز پر گهر ..." گروه به صورت رژه مانند به سمت سن حركت كند و در روي سن پرچم تا شود و محمد توحيد لو آن را روي دستان من قرار دهد و ضها مزروعي هم يك دسته گل ياس روي آن بگذارد و من و ناديا گل و پرچم را به خاتمي اهدا كنيم. همه چيز عالي بود . نه تنها ما بلكه بقيه هم همه چيز را خوب برنامه ريزي كرده بودند . كاملا پيش بيني ميشد كه همه برنامه ها در روز مراسم به خوبي انجام شود . ياد محمد اناري هم به خير كه هنگام تمرين به ما خيلي حال داد و خستگيمان را در آورد . خدايش بيامرزد. روز مراسم شد، ما از صبح در فرهنگسرا بوديم و به بچه هاي چلچراغ هم براي آماده سازي سالن كمك ميكرديم . برنامه شروع شد و ما هم پيش بچه هاي چلچراغ از برنامه هاي زيباي آن شب لذت ميبرديم. مخصوصا كليپ زيبايي كه از عكسهايي كه حجت سپهوند كه از خاتمي گرفته بود،و توسط شهرام مكري ساخته شده  بود، يكي بهترين بخشهاي مراسم بود . كه در هنگام پخش آن من دقيقا جلوي خاتمي بودم و اشكهاي او را ميديدم . هرچه زمان ميگذشت استرس بچه ها بيشتر ميشد.  كاملا توي چهره آنها ملوم بود. فقط ضها مزروعي بود كه به خاطر اينكه قبلا چندين بار خاتمي را ديده بود زياد استرس نداشت . البته استرس او بيشتر به خاطر عكاس ها بود . من هم دو بار تجربه ديدن خاتمي را داشتم . يكي در زمان ستاد سيمرغ و ديگري در همايش سلام خاتمي بود . به همين خاطر من هم زياد استرس نداشتم . ديگه نوبت ما شده بود . در ضلع شرقي سالن، آرايش خود را با پرچم گرفتيم . واي چقدر امضا ... چه جملاتي رو آن نوشته بودند ... دلم نميخواست آن را به كسي بدهم . حتي خاتمي .. قبل از جشن و در روز تمرين منصور ضابطيان كه مجري برنامه هم بود نكته جالبي را گفت . كه قرار بود ضابطيان به خاتمي بگويد "آقاي خاتمي لطفا چشمهايتان را ببنديد ..." و وقتي خاتمي چشمهايش را بست نور سالن گرفته شود . بعد ضابطيان به خاتمي بگويد كه " حالا لطفا چشماتون رو باز كنيد " كه خاتمي هم چشمهايش را باز كند و ضابطيان پشت سر هم بگوييد باز كنيد و خاتمي هم جواب دهد باز است . كه ضابطيان بگويد" اگه چشماتون بازه پس چرا چيزي رو نميبينيد" . كه براي آن لحظه نكته خنده داري بود . اما وقتي در شب جشن، ضابطيان گفت كه چشمهايتان را ببنديد و خاتمي چشمهايش را بست و نور سالن گرفته شد ... محافظان خاتمي يك نور قرمز روي سن انداختند و ديگر تيكه ضابطيان خنثي شد ... خاتمي كه چشمهايش را بازكرد، سرود اي ايران شروع شد و ماحركت كرديم . سالن خاموش بود و فقط يك نور روي پرچم افتاده بود . خاتمي تا چشمش به پرچم خورد گفت " به به ..." كه با اين كلمه همه ما يك انرژي مثبت گرفتيم . مردم هم كه هميشه در صحنه اند سرود را مي خواندند و دست ميزدنند. هيجان خاصي سالن را گرفته بود. به روي سن رفتيم و طبق برنامه پزچم تا شد و ضها دسته گل را روي آن قرار داد و و محمد توحيد لو آن راروي دست من گذاشت و وقتي خواست بچرخد به من خورد و تعدادي از گلها ريخت كه من هم با تكون دادن سرم ناراحتيم را نشان دادم . بعد پيش خاتمي رفتيم و خاتمي پرچم را گرفت و گلهاي ياس را كه به آرامي روي پرچم خوابيده بودند، را بو كرد . من را بوسيد.عجب حس غريبي داشتم . يك چيزي ميگفت كه آخرين بار است كه او را از نزديك ميبينم . بي اراده اشكهايم جاري شدند . دوست داشتم زمان بايستد و هرگز جلو تر نرود . حيف .... و با دست هايش روي شانه ناديا زد ( .... البته گفت خيلي دوست دارم شما را هم ببوسم اما نميتوانم ... ) بعد هم من جمله اي را كه بايد ميگفتم را به خاتمي گفتم كه " اين پرچم را به نمايندگي از تمام جوانان ايران به شما هديه ميدهيم و مطمئن هستيم كه به خوبي از آن مواظبت ميكنيد " بعد بايد به عباي خاتمي بوسه ميزدم كه هنگام اينكار، خاتمي به من گفت "مواظب باش شكلاتي نشي ...." (خودمانيم خاتمي از وقتي كه رئيس جمهوري را گذاشت كنار دست به شوخي و بغل كردن و بوس كردنش خيلي خوب شده ها ... ) بعد دور خاتمي جمع شديم و عكسهاي ياد بود را گرفتيم . اصل ماجرا .... بعد از آن من، يكي- دو دقيقه وقت پيدا كردم كه با خاتمي حرف بزنم. اول  اينكه گفتم براي كانديد شدن او براي دبير كلي سازمان ملل امضا جمع ميكنيم كه باز هم مخالفت كرد . بعد از او يك يادگاري خواستم ... و به انگشتري كه سنگ فيروزه روي آن است اشاره كرم ... درجا فهميدم كه چه حرف مزخرفي زدم و ميخواستم سريع حرفم را پس بگيرم ... اما با خنده پدرانه او مواجه شدم كه با شوخي گفت : "عباي شكلاتي و نميخواي ؟..." و گفت قابل شما را ندارد. اي كاش همه دنيا براي من بود و به شما جوانان ايران هديه ميدادم . اما از شانس بد من وقتي كه مي خواست انگشتر را بيرون آورد كه به من بدهد ... محافظان او ما را به پايين سن راهنمايي كردند . اما خاتمي من را با لحن " خوش تيپ .." صدا زد و گفت بعد از مراسم بيا و بگير ... بال درآوردم ... خيلي خوشحال شدم و ثانيه شماري ميكردم كه تمام شود ... اما .... وقتي مراسم تمام شد خبرنگار ها و عكاسها خاتمي را دوره كردند و به همين خاطر او را ازدر پشتي بيرون بردند و داغ انگشتر را تا همين لحظه بر دل من گذاشتند ....

 

نگاه معني دار من به خاتمي

نوشته شده توسط ----------- در دوشنبه چهارم دی 1385 |