آنقدر از صدام این غول سیبیلوی پوشالی بدم میاد که نمیخواستم چیزی در موردش بنویسم. اما یاد شهریور امسال افتادم. تو هفته دفاع مقدس یه سر به گلزار شهدا زدم. پنجشنبه هم بود. و مصادف شده بود با روز قباروبی مزار شهدا. همه خانواده شهدا هم آمده بودند. چه حال و هوایی بود. انگار که بیست سال پیش بود. مثل حال و هوای جنگ. دقیقا همانطوری که توی فیلم ها است. همون حال و هوایی که همیشه دوست داشتم برای یه لحظه هم که شده تجربه کنم. نمیدونم چرا اینقدر حوصله داشتم. تمام گلزار و دیدم. نزدیک به 5 ساعت اونجا بودم. علاوه بر دوربین خودم دوربین حرفه ای دوستم هم دستم بود و کلی عکس و فیلم از اون روز دارم. چه بچه هایی بودن. واقعا حیف شد ....
شیخ آلو، سید احمد پلارک(همان شهیدی که به خاطر عطرآگین بودن مزارش معروف است.ق26،ر32،ش22 ) محمد جهان آرا، حاج محمد ابراهیم همت، چمران(البته اون اصلیه، نه اون تقلبیه که مردم بهش رای دادند)، ....
چه لحظه های پر دردی بود. وقتی میبینی یه پیره زن مظلوم روی یه قبر افتاده و داره هق هق گریه میکنه و با یکی یه دونه پسرش درد و دل میکنه. داره بهش یاداوری میکنه که چند روزه که ندیدتش. چقدر دلش براش تنگ شده. از دیگران پیشش گله میکنه. ...
وقتی که داری توی گلزار راه میری و میبینی روی یه قبر نوشته " شهید گمنام، فرزند روح الله " .
واقعا صحنه های دردناکی بود. هر کاری کردم نتونستم جلوی گریه ام و بگیرم. ....
وقتی صدام و دیدم که طناب دار در گردنش است و مثل سگ ترسیده و آماده است که به قعر جهنم بره خیلی دوست داشتم تلوزیون " ممد نبودی ببینی ... " و پخش کنه ...
پارسال چند روز مانده به شب یلدا دانش اقباشاوي، یکی از بهترین دوستانم به من زنگ زد و ازمن خواست که در برنامه اي كه مجله چلچراغ براي شب يلدا ترتيب داده با آنها همكاري كنم . در ضمن سيد محمد خاتمي هم مهمان افتخاري اين مراسم بود. ازآنجايي كه دانش را مي شناختم و ميدانستم كه حتما برنامه باحالي درست كرده با كمال ميل پذيرفتم و قرارد شد كه يك روز قبل از جشن همه به سالن جشن برويم براي تمرين. سالني كه براي جشن در نظر داشتند در فرهنگسراي بهمن واقع در ميدان كشتارگاه بود . در آنجا اول دوستاني را ديدم كه حداقل شش ماهي بود كه نديده بودمشان. بعد از چاقسلامتي و حال و احوال و صحبت راجع به انتخابات و معجزات احمدي نژاد ... دانش در مورد قسمتي از برنامه كه به عهده ما بود صحبت كرد و معلوم شد كه يك پرچم ايران در ابتداي ورود حاضرين در مقابل درب ورودي گذاشته ميشود كه شركت كنندگان جشن كه درصد بالايي از آنها را جوانان تشكيل ميدهند آن را امضا ميكنند و در پايان مراسم اين پرچم توسط گروه ما به خاتمي اهدا ميشود . خيلي خوشحال شدم، و وقتي فهميدم كه قرار است اين پرچم را من به خاتمي اهدا كنم خوشحالتر هم شدم. دانش كه كارگردان اين قسمت از مراسم بود بچه ها را به گونه اي انتخاب كرده بود كه ظاهر آنها متشكل از تمامي گروه هاي نسل سومي جامعه باشد . به طوري كه من، يك پسر ژيگول و ناديا، دختر محجبه . محمد نخعي، پسر حزب اللهي. پريش، دختر ژيگول . ضها مزروعي، دختر با لباس رسمي . محمد توحيدلو، پسر با لباس رسمي بودند. قرارمان هم اين بود كه با شروع سرود " اي ايران اي مرز پر گهر ..." گروه به صورت رژه مانند به سمت سن حركت كند و در روي سن پرچم تا شود و محمد توحيد لو آن را روي دستان من قرار دهد و ضها مزروعي هم يك دسته گل ياس روي آن بگذارد و من و ناديا گل و پرچم را به خاتمي اهدا كنيم. همه چيز عالي بود . نه تنها ما بلكه بقيه هم همه چيز را خوب برنامه ريزي كرده بودند . كاملا پيش بيني ميشد كه همه برنامه ها در روز مراسم به خوبي انجام شود . ياد محمد اناري هم به خير كه هنگام تمرين به ما خيلي حال داد و خستگيمان را در آورد . خدايش بيامرزد. روز مراسم شد، ما از صبح در فرهنگسرا بوديم و به بچه هاي چلچراغ هم براي آماده سازي سالن كمك ميكرديم . برنامه شروع شد و ما هم پيش بچه هاي چلچراغ از برنامه هاي زيباي آن شب لذت ميبرديم. مخصوصا كليپ زيبايي كه از عكسهايي كه حجت سپهوند كه از خاتمي گرفته بود،و توسط شهرام مكري ساخته شده بود، يكي بهترين بخشهاي مراسم بود . كه در هنگام پخش آن من دقيقا جلوي خاتمي بودم و اشكهاي او را ميديدم . هرچه زمان ميگذشت استرس بچه ها بيشتر ميشد. كاملا توي چهره آنها ملوم بود. فقط ضها مزروعي بود كه به خاطر اينكه قبلا چندين بار خاتمي را ديده بود زياد استرس نداشت . البته استرس او بيشتر به خاطر عكاس ها بود . من هم دو بار تجربه ديدن خاتمي را داشتم . يكي در زمان ستاد سيمرغ و ديگري در همايش سلام خاتمي بود . به همين خاطر من هم زياد استرس نداشتم . ديگه نوبت ما شده بود . در ضلع شرقي سالن، آرايش خود را با پرچم گرفتيم . واي چقدر امضا ... چه جملاتي رو آن نوشته بودند ... دلم نميخواست آن را به كسي بدهم . حتي خاتمي .. قبل از جشن و در روز تمرين منصور ضابطيان كه مجري برنامه هم بود نكته جالبي را گفت . كه قرار بود ضابطيان به خاتمي بگويد "آقاي خاتمي لطفا چشمهايتان را ببنديد ..." و وقتي خاتمي چشمهايش را بست نور سالن گرفته شود . بعد ضابطيان به خاتمي بگويد كه " حالا لطفا چشماتون رو باز كنيد " كه خاتمي هم چشمهايش را باز كند و ضابطيان پشت سر هم بگوييد باز كنيد و خاتمي هم جواب دهد باز است . كه ضابطيان بگويد" اگه چشماتون بازه پس چرا چيزي رو نميبينيد" . كه براي آن لحظه نكته خنده داري بود . اما وقتي در شب جشن، ضابطيان گفت كه چشمهايتان را ببنديد و خاتمي چشمهايش را بست و نور سالن گرفته شد ... محافظان خاتمي يك نور قرمز روي سن انداختند و ديگر تيكه ضابطيان خنثي شد ... خاتمي كه چشمهايش را بازكرد، سرود اي ايران شروع شد و ماحركت كرديم . سالن خاموش بود و فقط يك نور روي پرچم افتاده بود . خاتمي تا چشمش به پرچم خورد گفت " به به ..." كه با اين كلمه همه ما يك انرژي مثبت گرفتيم . مردم هم كه هميشه در صحنه اند سرود را مي خواندند و دست ميزدنند. هيجان خاصي سالن را گرفته بود. به روي سن رفتيم و طبق برنامه پزچم تا شد و ضها دسته گل را روي آن قرار داد و و محمد توحيد لو آن راروي دست من گذاشت و وقتي خواست بچرخد به من خورد و تعدادي از گلها ريخت كه من هم با تكون دادن سرم ناراحتيم را نشان دادم . بعد پيش خاتمي رفتيم و خاتمي پرچم را گرفت و گلهاي ياس را كه به آرامي روي پرچم خوابيده بودند، را بو كرد . من را بوسيد.عجب حس غريبي داشتم . يك چيزي ميگفت كه آخرين بار است كه او را از نزديك ميبينم . بي اراده اشكهايم جاري شدند . دوست داشتم زمان بايستد و هرگز جلو تر نرود . حيف .... و با دست هايش روي شانه ناديا زد ( .... البته گفت خيلي دوست دارم شما را هم ببوسم اما نميتوانم ...
) بعد هم من جمله اي را كه بايد ميگفتم را به خاتمي گفتم كه " اين پرچم را به نمايندگي از تمام جوانان ايران به شما هديه ميدهيم و مطمئن هستيم كه به خوبي از آن مواظبت ميكنيد " بعد بايد به عباي خاتمي بوسه ميزدم كه هنگام اينكار، خاتمي به من گفت "مواظب باش شكلاتي نشي ...." (خودمانيم خاتمي از وقتي كه رئيس جمهوري را گذاشت كنار دست به شوخي و بغل كردن و بوس كردنش خيلي خوب شده ها ... ![]()
) بعد دور خاتمي جمع شديم و عكسهاي ياد بود را گرفتيم . اصل ماجرا .... بعد از آن من، يكي- دو دقيقه وقت پيدا كردم كه با خاتمي حرف بزنم. اول اينكه گفتم براي كانديد شدن او براي دبير كلي سازمان ملل امضا جمع ميكنيم كه باز هم مخالفت كرد . بعد از او يك يادگاري خواستم ... و به انگشتري كه سنگ فيروزه روي آن است اشاره كرم ... درجا فهميدم كه چه حرف مزخرفي زدم و ميخواستم سريع حرفم را پس بگيرم ... اما با خنده پدرانه او مواجه شدم كه با شوخي گفت : "عباي شكلاتي و نميخواي ؟...
" و گفت قابل شما را ندارد. اي كاش همه دنيا براي من بود و به شما جوانان ايران هديه ميدادم . اما از شانس بد من وقتي كه مي خواست انگشتر را بيرون آورد كه به من بدهد ... محافظان او ما را به پايين سن راهنمايي كردند . اما خاتمي من را با لحن " خوش تيپ .." صدا زد و گفت بعد از مراسم بيا و بگير ... بال درآوردم ... خيلي خوشحال شدم و ثانيه شماري ميكردم كه تمام شود ... اما .... وقتي مراسم تمام شد خبرنگار ها و عكاسها خاتمي را دوره كردند و به همين خاطر او را ازدر پشتي بيرون بردند و داغ انگشتر را تا همين لحظه بر دل من گذاشتند .... ![]()

اما یه نکته قابل تامل .... یکی از دوست های ارمنی خودم رو تو خیابون دیدم . بعد از حال و احوال و این طرف و اون طرف گفت و بحث در مورد انتخابات و خبر های روز و این طرف و اون طرف ، حرف این اتفاق و این تصمیم دولت پیش اومد و گفت " بابا پس ما چه کار کنیم ؟؟؟ "
شما بگین جوابش چی بدم !!!!

امروز دومین روزی بود که به ستاد انتخاباتی ائتلاف اصلاح طلبان سر می زدم . همه چیز رو به راه بود . دختر ها و پسرها مشغول خندیدن بودند. اونهایی که قدیمی بودند خاطرات پارسال را تعریف می کردند. اونهایی که جدید بودند هم داشتند درس عبرت میگرفتند. یکی دنبال شوهر بود و دیگری دنبال زن. یکی از خاطرات انجمن می گفت و دیگری وصف سیر و سلوک خد ر میان پسرهای دانشگاه که چه کسایی از او خاستگاری کردند. هر ۱۵ دقیقه یکبار هم زنگ به آبدار چی که این چایی ما چی شد؟؟؟ جالب تر از همه دعوای این وری ها با اون وری ها بود . آخه میدونید !!! امسال تو ستاد این وری اون وری داریم. اونا فحش میدن اینا میشنوند اینا فحش میدن اونا میشنوند. اون وقت می خواهند فرا حزبی عمل کنند و چمیدونم از خاتمی بگذرند و ائتلاف کنند و ..... ای بابا . همه چیز جور است به غیر از بچه های با مطالعه و قوی ، به غیر از فعالیت ستادی ، به غیر از کار تشکیلاتی ، به غیر از تبلیغات ، به غیر از بودجه ، به غیر از ائتلاف و نهایتا ... به غیر از رای مردم
ای وای بر این اصلاح طلب ها ... ای وای بر این مشارکتی ها که نمیدانند چه ضرری به خودشان میزنند. کاش یه سری به ستاد های همسایه میزدند . اقلا وقتی که شکست خوردند دیگه دنبال دلیل شکستشان نباشند .
آخه میدونی این از همون نوع حقوق بشرهاست که دقیقا توی کشور های حامی حقوق بشر رعایت میشه . کاش دلم میومد و میگفتم دیگه تو کجاها با دانشجوها اینجوری رفتار میشه. کجاها ۱۸ تیر اتفاق میفته. کجاها به نام حسین (ع) و فاطمه زهرا (ع) بچه های نخبه دانشگاه را از طبقه سوم پرت میکنند پایین. آقا مصطفی ایراد نداره... این نیز بگذرد
از آن روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم ، صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد، گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود ...
اما نکته قابل تامل اینه که اگه یادتون باشه پارسال در ۱۶ آذر یادتون هست چه رفتاری با خاتمی کردند. یعنی کردیم؟ یادتون هست داد میزدیم " دروغ بسه دیگه . دروغ بسه دیگه " و لبخند مهرورز او یادتون هست؟ حالا چرا کسی سراغ این مدعیان مهرورزی نمیره ؟ چقدر دوست داشتم امروز تو همون سالن میشنیدم "دروغ بسه دیگه "
ستاد نسیم رو که یادتون میاد(اگه نمیاد اصلا مهم نیست) یه سری از این بچه ها یک گروهی به سرپرستی آقای رمضان زاده( سخنگوی اسبق دولت ) راه انداختن که اسمش به احتمال زیاد قراره صبا بشه . و این گروه قراره یک سری فعالیت های از پیش تعیین شده را در زمان انتخابات انجام دهند .
امروز در ستاد جلسه ای با حضور آقای رمضان زاده و آقای تاج زاذه و آقای عطریانفر و ما ( عده ای از نسیمی ها ) برگزار شد . که مهمان های همچون حنیف مزروعی و آرش غفوری وابوذر معتمدی و آقای میرلوحی نیز تو این جلسه بودند . بچه ها یک خلاصه از برنامه ای که برای انتخابات دارند رو برای آقای تاج زاده توضیح دادند تا ایشان برای فراهم کردن بودجه دست بکار شوند . ایشان هم تا قسمتی قول دادند. البته از نوع قول های خسیسانه ی اصلاح طلب ها.
آرش و حنیف هم در مورد فعالیت مجازی و بدست آوردن آرا در فضای مجازی اینترنت برنامه هایشان را گفتند . رو هم رفته مثل اینکه این دفعه این ستاد داره با مشت پر به عرصه انتخابات میره ولی این کافی نیست به قول آقای تاج زاده مثل اینکه ما همه چیزمون درسته و همه امکانات داریم فقط رای مردم را نداریم . ولی فکر کنم این سری نتیجه بهتری بگیریم. البته قرار شد وبلاگ ها هم ساماندهی شوند . حالا این چیزی است که برای توضیح کامل باید سراغ حنیف مزروعی بریم .
البته یه سری بچه بازی ها را دوباره تو محیط ستاد دیدم . امیدوارم این بچه ها دست از سر اصلاح طلب ها و ستاد و انتخابات بردارند . انشاء الله
تمام.
حتما به وبلاگش سر بزنید . چیزهای خوبی برای گفتن داره
اولا باید بگم که به دلایلی دیگه نمی خواستم بنویسم . اما همان چند ماه کافی بود تا عادت کنم هرچه را که میبینم به صورت یک سوژه فرض کنم و ساعتی از روز را به آن فکر کنم و خلاصه کلی سرگرم بشم.
اما برای اینکه دیگه چنین اتفاقی نیفته میخواهم دو کار کنم :
1- این وبلاگ را تبدیل به یک وبلاگ گروهی یا به قول گروه خودمان به روزنامه صبح امروز تبدیل کنم . فعلا امین فهادان به گروه پیوسته و تا چند روز دیگه اولین مطلبش
را مینویسد . او نیز مثل خودم یک نسل سومی است و بیشتر مطالب فرهنگی مینویسد . قطعا از خواندن مطالب او لذت خواهید برد . تا چند روز آینده نیز افراد دیگری به روزنامه اضافه می شوند . راستی اگه شما هم می خواهید تو این روزنامه به ما کمک کنید تو کامنت ها بگید.
2- الان یه چند وقتیه که وبلاگ صوتی مد شده . البته به قول الپر آدم خوب نیست صدای خودشو تو اینترنت بشنوه!!! ولی به نظر من کار خوبیه . تو چند روز آیینده به جای شعر سهراب در قسمت صدای روزنامه وبلاگ صوتی خواهیم داشت .
خوب حال برسیم به پوشش ملی . دو روز پیش بود که تو 20:30 ( اخبار شبکه 2 ) دیدم تو قسمت تریبون آزاد رفتن توی دانشگاه علوم اجتماعی دانشگاه تهران و در مورد حجاب گزارش تهیه می کنند. جالب بود . میان ده پونزده نفری که ازشون سوال شد تنها یکیشون نظرش به نظر ما ها ( نسل سومی های اصلاح طلب که تعدادشون هم کم نیست ) شبیه بود و جالبی این گزارش این بود که با نشان دادن همان یک نفر با نظر 10 نفر دیگه یه حمله کوبنده به آن بنده خدا کردند که اگر یه ذره سفت تر میگرفتند حکم ارتداد بنده خدا در اومده بود . چرا؟ چون بنده خدا یه کلام گفته بود که بابا حجاب چیز خوبیه اما برا اونا که بهش اعتقاد دارند نه برا همه و هرکس در مورد لباس خود باید آزاد باشه و زوری نمیشه . تا این اخبار تمام شد من با یکی از خبرنگاران همین برنامه تماس گرفتم و گفتم که بازم حمله به امنیت ملی و فرهنگ به نام حجاب . که جواب جالبی آقای نجف زاده که باید او را بشناسید به من داد .. گفت : به نظر من تلوزیون خیلی آزاد عمل کرد و تریبون آزاد خیلی آزاد بود و چیزی که ایشان از این گزارش فهمیده بود این بود که حجاب یه چیز کاملا خوب و واجب است . اما به زور امکان نداره . حال خودتون قضاوت کنید .که اینجا یاد جمله زیبای دکتر شریعتی افتادم " اگر می خواهی به مکتبی حمله کنی از آن مکتب بد دفاع کن " . مثل اینکه خبرنگار 20:30 این جمله را خیلی خوب فهمیده. البته کامران نجف زاده فعلا تنها خبرنگاریه که به اصلاحات توجه میکنه و هنوز کلی خبر از اصلاحات تو ویژه های 20:30 آماده میکنه . بگذریم .
نمیدانم چرا در بین مسئولان ما کسی یک سفر به سمت آسیای جنوب شرقی مثل سنگاپور یا مالزی نیمیزنه. چون اگر یک بار هم اوضاع آنجا را دیده باشند این چنین طرح های فرا ذهنی را ارائه نمیدهند. در چنین کشور هایی که اتفاقا جز کشورهای اسلامی نیز هستند در خیابان شما یا خانم هایی را میبینی که بی حجاب نام دارند و مانند خانم های کشور های غربی لباس می پوشند یا خانم های محجبه ای را میبینی که با رعایت حجاب کامل در خیابان ها هستند. من دوست دارم این سوال را از نمایندگان محترم مجلس بپرسم که در چنین اجتماع هایی اسلام در خطر است یا در جامعه ای مثل ما که هرکس حجاب به او فشار می آورد آن چنان عقده خود را روی صورت و مانتو شلوار خود خالی میکند که هرکه او را ( با اینکه خیلی خانم هم هست ) در خیابان ببیند در مورد او فکر های نادرست میکند . البته بدترین این اوضاع در دانشگاه هاست . جایی که اکثریت خانم ها به این نوع حجاب اعتقاد ندارند و تلافی را سر لباس و قیافه خود در می آورند. اگر ما هم در جامعه از آزادی به گونه کشور های آسیای شرقی بهرهمند بودیم قطعا این موضوع ساده به چنین معضلی تبدیل نمیشد. و باید به آنها که پیشنهاد لباس ملی را میدهند کمی تاریخ را نشان داد که در چند دهه پیش رضا خان برعکس این کار را انجام داد و موفق نشد و باعث اعتراض بسیار زیادی از سوی مردم شد . قطعا این کار هم آبستن بسیاری از اعتراض ها و تحسنات خواهد شد. همچنین باید یادآوری کرد که در این کشور غیر از دختران مسلمان ( که درصدی از آنها به اسم مسلمان هستند و اعتقادی به فریضه های دینی اسلام ندارند ) از فرقه های دیگر مانند یهودی و زرتشتی و ارمنی و ... نیز زندگی میکنند . این بندگان خدا چه گناهی کردن؟ به هر حال باز هم این مشکل نشان داد که مسئولیت در رده کشوری و مملکتی خیلی مشکل است و تصمیم گیری از آن مشکل تر است . امیدوارم که مسئولین از این مسئله سر بلند خارج شوند.



شهرداری تهران که با اومدن آقای دکتر قالیباف بجز درست کردن شماره روند که از تبهرات آقای دکتر است در یک حرکت شایان تقدیر همایشی را در سالن حجاب برگزار کرد به نام نکوداشت شهدای ادیان الهی که حضور شخصیت هایی چون چمران ( البته نه اون خدا بیامرز، داداشش منظوره ) و سردار دکتر خلبان محمد باقر قالیباف شهردار تهران ( چه ربطی داره ؟؟؟!!!) و آقای دانشجو استاندار تهران که به گفته خودشون طی یک تماس تلفنی از سوی شخص رئیس جمهور مامور حضور در همایش بودند. و اسقف ارامنه تهران و شمال که فارسی بلد نیست و بقیه بزرگان ادیان الهی چون زریشتی، کلیمی، مسیحی و .... به این همایش رونق بخشید .
در مصاحبه ای که خود دکتر قالیباف انجام دادند نمیدونستند که چرا تا به حال این کار انجام نشده بود یا اگر انجام شده چرا اطلاع رسانی نکرده بودند . به هر حال خود ایشان از این همایش بسیار راضی بودند و اسقف ارامنه هم در مصاحبه خود گفتند که این حرکت شهرداری قابل تقدیر است .
هدف از نوشتن در این مورد باز هم همان تکرار مکررات است که آقای خاتمی در طول هشت سال حضور خود در راس (دموکراتیک) نظام بار ها به آن اشاره کردند که همکاری همه حزب ها و دسته ها با هرگونه ایده و عقیده باعث رشد و پیشرفت و مهمتر از همه اعطلای نام ایران ( که خون خیلی از برادران و خواهران ما نهال آن را آبیاری کرده است) میشود .
طرف صحبت من آنهایی است که الآن قدرت و از دست دادند ( مثلا) و تنها وقتی همکاری میکنند که دوباره عقایدشان بر جامعه حاکم شود . اما این اصلا به نفع جامعه و کشور ما نیست . یادمان باشد که ما ایرانی هستیم . اولین تعلق ما ایرانی بودنمان است بعد از آن به دین و حزب و دسته ای تعلق داریم . پس بهتر است که به این اختلافات پایان دهیم و ذهنمان را پر از عطر گفتگو بین تمدنهایمان کنیم فضایی که تنها شش ماه است که متولی آن از ما دور شده .
وطرف دیگر سخن من کسانی هستند که امروز در راس هستند چه دموکرات و چه .... بهتر است یادمان باشد بقیه ادیان هم الهی هستند و از جانب او آمده اند . و یادمان نرود که نباید خدا طوری دوست داشته باشیم که خودمان دوست داریم این همان سخن اوست " لا اکراه فی الدین "
شاید که درست شود .....