تبليغاتX
صبح امروز

 

اگه میدونی برای چی زنده ای ، اگه خواستی به منم بگو.... یعنی حتما بگو ....

سهراب هم نمیدانست در این غریبستان چه میکند.....

"من در این آبادی پی چیزی میگشتم!!!  پی خوابی شاید ... ریگی ... لبخندی...."

فکر نکنم دیگر بتوانم زندگی کنم... چون .... چون دیگر شقایقی نیست ....

نوشته شده توسط ----------- در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 |

 

... اين يادداشت‌ها متعلق به جهان است، جهان سياه و سفيد و زرد و سرخ، جهاني كه كودكان لاغر با شكم‌هاي برآمده در آن زندگي مي‌كنند و سفيدپوستان زيبارو تُردي و ظرافت پوستشان به طبيعت رنگارنگ خدا سور مي‌زند، جهاني كه بردگان هنوز هم در اسارت لايه‌هاي ستبرو غيرقابل نفوذند و با تمامي اين رنگ‌ها، در گوشه گوشه‌ي آن گرسنگي و سياهي حرف اول را مي‌زند، جهاني را مخاطبم كه كودكان با شك متولد مي‌شوند و زنان باردار از زايمان خود شرم مي‌كنندو زخم تازيانه‌ها پيوسته بوي خون تازه دارد، حتي متعلق به آن‌هايي است كه در كنار سواحل آرام يله داده‌اند و از بيضه‌هايشان صداي آرام و گوشنواز پيانو به گوش مي‌رسد و برايشان هيچ فرقي نمي‌كند كه روزانه ميليون‌ها نفر از دردِ رخم در خاك فرو مي‌روند و شكم  اين كُره‌ي خاكي تاول چركيني است كه روزي انفجار آن كهكشان‌ها را به تعظيم وامي‌دارد، حتي مخاطبان درشت شكم اين گستره‌ي بازيگر،  كه جز به حجم شكم و گشادي مجراي گلو به چيز ديگري نمي‌انديشند و اطاعت و تسليم خاكيان را در دستور كار دارند، خدا هم در مقابل ظلم عابدانه و جور عاشقانه‌ي آن‌ها سكوت كرده است و كاري ندارند جز استخراج تمامي معادن و منابع ملي جهان، خالي كردن شكم‌هاي كوچك و باد كردن شكم‌هايي كه بوي تعفن آن دنيا را برداشته است...

به جهاني مي‌انديشم كه رو به تيرگي مي‌رود و انسان را در پنجه‌هاي آهن به اسارت مي‌كشد و لاي گيره‌ي انگشتان خود لِه مي‌كند و ذره ذره نسل  انسان را به فراموشي مي‌برد، تا آن جايي كه ژكوند بر پيكر پاره‌پاره‌اش مي‌گريد ...

 

 

«رِحم دنيا را آلوده كرده‌اي!»

من براي اين زاده نشدم كه نسلي را به لجن بكشم، متولد شدم تا تكرار تو نباشم.

 

شكمش ورآمد و مرا زاياند

 اتفاق ناميموني بود

 

وصيّت مي‌كنم نامم را بر يكي از خيابان‌ها بگذاريد،

خياباني كه تقاطع ندارد و پايانش انتهاي جهان است.

 

... اتوبوس ايستاد، زن بالا آمد، مرد فرماني برداشت و با بوق لابلاي ماشين‌ها گم شد، زن آويزان بود، اتوبوس با شتاب تاريكي بزرگراه را مي‌رفت ...

ناخن‌هايم بلند شده‌اند

كاش خراشي توي صورتم بيندازم

 

خداوند سياهي‌ها را به من بخشيد تا لكّه‌اي

باشم تاريك، در حدقه‌ي زمين

... مادرم آبستن شد، پدرم گريه مي‌كرد، بچه‌ها برف‌ها را گلوله مي‌كردند و با فرياد دنبال هم مي‌دويدند، همسايه‌ها نذري مي‌دادند، انتهاي دالانِ تاريك جيغ كودكي محله را برداشت، متولد شدم، قبل  از اين كه دست‌هاي نامحرم رَحِم مادرم را لمس كند، جُفت نافم را با خاكستر كوچه بستند، زود به دنيا آمدم، پدرم مي‌گويد: تقصير من نبود، زود متولد شدي ...

 

زبان باز كردم، شاعر شدم

طنز نوشتم و حاشيه‌ها را ورق زدم

گُنده حرفي پدرم را رنجاند

مادرم، همسايه‌ها، بچه‌هايي كه سر راه مي‌مانند

گوش‌هايي كه آزار مي‌كشيد و كَر مي‌شد

نوشتم

كلماتي كه مدام شلوار از پايشان مي‌افتد

زبان درمي‌آورند

و هم بازي سياهان جهان مي‌شوند

شايد قسمت‌هايي از اين جنازه آن قدر حرام نشده باشد كه نتواند گره‌اي از كار ديگران باز كند، مطمئنم سرپرستاني هم پيدا نخواهد كرد كه دست و پائي بزنند و مانع تكه تكه شدن آن شوند وبه درجه‌اي از رذالت برسند كه فردي از تنفس دوباره باز بماند، با رغبت به چاقويِ كالبدم بسپاريد و هر عضوي را كه لياقت دميدن حيات مجدد دارد تقديم نمائيد هر چند بي‌بُتگي مانع آن مي‌شود كه اين قدم را در زمان دم و بازدم بردارم، اما زياد هم دير نشده است، نهنگ را هر وقت از آب بگيري زنده است ...

هرچند نمي‌ميرم

اما مرگ من زندگي را برايتان آسوده خواهد كرد

 

دودم كرده‌اند تمام دهان‌هاي شهر

امسال كلاسم عوض شده است

از پنجره بدن‌هاي عريان را مي‌بينم

فضله‌هايي كه روي اجساد مي‌ريزد

چائي فلاكس طعم خوبي ندارد

تصميم گرفته‌ام

تمام خيابان را با سيگار روشن بروم

پرتقال‌ها را كه چيدم

برگشتم سيني را گذاشتم در بالكن

باران همه جا را شسته بود

چشم‌هايي كه پلك‌ها را مي‌ترسند

ساعت شماطه‌اي، گرماي ظهر

ليوان خنك آب سيب

تلخي سيگاري كه برايم روشن مي‌كني

يادتان باشد

زير برگ‌هاي كوچه

شاعري متولد شد

 

كودكي كه در من مُرد

مادر فردا بود

تولدش را با انگشتانم جشن گرفتم

 

سرنوشت مرا دست‌هاي تو رقم مي‌زند

چشم‌هايي كه پلك‌ها را مي‌ترسند

ساعت شماطه‌اي، گرماي ظهر

ليوان خنك آب سيب

تلخي سيگاري كه برايم روشن مي‌كني

يادتان باشد

زير برگ‌هاي كوچه

شاعري متولد شد

اين مرد بدانجا نرسيده است

كه همه‌ي شما را نفرين كن اما

تصميم دارد نامه‌اي بنويسد براي خدا

شايد شفاعتي باشد تمام جهانيان را

 

نوشته شده توسط ----------- در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 |
اول اردي بهشت
روزي است كه
ديگر كسي صدا نمي زند سهراب....
ديگر كسي برايم سيب سرخ حوا نمي آرد...
ديگر نميخواهم وضو با تپش پنجره ها بگيرم ....
اي كاش بودي و چمدانت را پر از پيراهن تنهايي من ميكردي ....
اي كاش
و اي كاش....

و تنها
شيريني تولد توست
كه اردي بهشت را برايم بهشت نگاه ميدارد ....
تو ...
اي دوست داشتني ترين دنيا....

 

نوشته شده توسط ----------- در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 |