حال چنین پرسشی مطرح میشود که اینها خاتمی را بنی صدری دیگر میدانند؟ یا آیا میخواهند از واقعه اتفاق افتاده به اسم بنی صدر کام خاتمی را تلخ کنند؟ انتخابات چهار سال پیش به ما یاد داد که صبر داشته باشیم چون میدانیم که وقایع زیادی قرار است اتفاق بیفتد.


کسی که دوستش داریم. کسی که نوجوانی و جوانیمان را با او گذراندیم. کسی که دلخوش بودیم به خنده هایش. کسی که به او اعتماد کردیم. کسی که به او رای دادیم. کسی که کمکش نکردیم. کسی که دیواری از دیوارش کوتاهتر پیدا نکردیم. کسی که بهش حمله کردیم. کسی که خنده اش را دیدیم. کسی که گریه اش را درآوردیم. کسی که تحمل کرد و محترمانه رفت و به ما محترم بودن را یاد داد.
حالا منتظریم. می آید یا نمی آید؟؟ گرچه دشمنان در لباس دوست٬ از خیلی وقت پیش خنجرشان را از پشت و جلو بسته اند٬ شنیده ایم میخواهند رد صلاحیتش کنند. اما امیدواریم بیاید ....
خدایا خاتمی بیاید ....

دوازدهم شهریور ساعت ۷:۳۰ صبح سالروز درگذشت پروفسور حسابی است. نیمه شب بود داشتم رادیو گوش میدادم، برنامه تهران در شب دوشنبه ها، در رادیو تهران به مناسبت سالروز درگذشت پروفسور حسابی، از ایرج حسابی فرزند جناب پروفسور دعوت کرده بودند....
گوش دادن به خاطره های این پدر و فرزند واقعا جالب و شنیدنی بود اما میان صحبتهای ایشان دو نکته خیلی جالب بود :
۱- همواره تصور ما راجع به اروپایی ها ( فرنگی ها ) این است که چقدر انسان های متمدن و خوب و با فرهگی هستند و حتی در صحبتهایمان مدام از آنها مثال میزنیم و عبارات آنها را استفاده میکنیم. اما برعکس آنها کاملا انسانهای بدون روح و از خود راضی و ضمختی هستند. مثلا عبارت Ladies First. به ظاهر نشاندهنده عمق فرهنگ و تمدن غربی هاست. اما باید ببینیم این واژه از کجا آمده؟؟؟ در سالیان پیش پادشاهان انگلستان ( بریتانیا ) زنهای زیادی داشتند. هنگام غذا خوردن، وقتی غذای شاه را می آوردند میگفتند Ladies First تا اول زنها بخورند اگر سمی در ان بود اول آنهارا بکشد بعد پادشاه با خیال راحت غذایشان را میل کنند.....
۲- در المپیک حتما واژه دو ماراتن و مشعل المپیک را شنیده اید. دو ماراتن و مشعل از کجا نشات میگرد؟؟؟ خشایار شاه هخامنشی یکی از رومیان را به دامادی میگیرد ( اگر اشتباه نکنم ) چندین سال که میگذرد و آن مرد رومی در سپاه خشایار شاه به قدرت میرسد و یک روز قصد نیرنگ به ایران را میکند و در جنگی میان ایران و روم کشتی های ایران را به یک گردنه بسیار تنگ میکشد به نام ماراتن که در این جای تنگ سپاه روم به آنها حمله میکند و ایران در آستانه شکست قرا میگیرد ( این از کلمه دو ماراتن ) . در این بین یکی از فرمانده های سپاه روم از روی خوشحالی یک مشعل به یکی از سربازانش میدهد و میگوید تا آتن بدو و خبر پیروزی ما را به آتن برسان. و این هم شد نماد بازی های المپیک .
اگه میدونی برای چی زنده ای ، اگه خواستی به منم بگو.... یعنی حتما بگو ....
سهراب هم نمیدانست در این غریبستان چه میکند.....
"من در این آبادی پی چیزی میگشتم!!! پی خوابی شاید ... ریگی ... لبخندی...."
فکر نکنم دیگر بتوانم زندگی کنم... چون .... چون دیگر شقایقی نیست ....
... اين يادداشتها متعلق به جهان است، جهان سياه و سفيد و زرد و سرخ، جهاني كه كودكان لاغر با شكمهاي برآمده در آن زندگي ميكنند و سفيدپوستان زيبارو تُردي و ظرافت پوستشان به طبيعت رنگارنگ خدا سور ميزند، جهاني كه بردگان هنوز هم در اسارت لايههاي ستبرو غيرقابل نفوذند و با تمامي اين رنگها، در گوشه گوشهي آن گرسنگي و سياهي حرف اول را ميزند، جهاني را مخاطبم كه كودكان با شك متولد ميشوند و زنان باردار از زايمان خود شرم ميكنندو زخم تازيانهها پيوسته بوي خون تازه دارد، حتي متعلق به آنهايي است كه در كنار سواحل آرام يله دادهاند و از بيضههايشان صداي آرام و گوشنواز پيانو به گوش ميرسد و برايشان هيچ فرقي نميكند كه روزانه ميليونها نفر از دردِ رخم در خاك فرو ميروند و شكم اين كُرهي خاكي تاول چركيني است كه روزي انفجار آن كهكشانها را به تعظيم واميدارد، حتي مخاطبان درشت شكم اين گسترهي بازيگر، كه جز به حجم شكم و گشادي مجراي گلو به چيز ديگري نميانديشند و اطاعت و تسليم خاكيان را در دستور كار دارند، خدا هم در مقابل ظلم عابدانه و جور عاشقانهي آنها سكوت كرده است و كاري ندارند جز استخراج تمامي معادن و منابع ملي جهان، خالي كردن شكمهاي كوچك و باد كردن شكمهايي كه بوي تعفن آن دنيا را برداشته است... به جهاني ميانديشم كه رو به تيرگي ميرود و انسان را در پنجههاي آهن به اسارت ميكشد و لاي گيرهي انگشتان خود لِه ميكند و ذره ذره نسل انسان را به فراموشي ميبرد، تا آن جايي كه ژكوند بر پيكر پارهپارهاش ميگريد ... من براي اين زاده نشدم كه نسلي را به لجن بكشم، متولد شدم تا تكرار تو نباشم. شكمش ورآمد و مرا زاياند اتفاق ناميموني بود وصيّت ميكنم نامم را بر يكي از خيابانها بگذاريد، خياباني كه تقاطع ندارد و پايانش انتهاي جهان است. ... اتوبوس ايستاد، زن بالا آمد، مرد فرماني برداشت و با بوق لابلاي ماشينها گم شد، زن آويزان بود، اتوبوس با شتاب تاريكي بزرگراه را ميرفت ... ناخنهايم بلند شدهاند كاش خراشي توي صورتم بيندازم خداوند سياهيها را به من بخشيد تا لكّهاي باشم تاريك، در حدقهي زمين ... مادرم آبستن شد، پدرم گريه ميكرد، بچهها برفها را گلوله ميكردند و با فرياد دنبال هم ميدويدند، همسايهها نذري ميدادند، انتهاي دالانِ تاريك جيغ كودكي محله را برداشت، متولد شدم، قبل از اين كه دستهاي نامحرم رَحِم مادرم را لمس كند، جُفت نافم را با خاكستر كوچه بستند، زود به دنيا آمدم، پدرم ميگويد: تقصير من نبود، زود متولد شدي ... زبان باز كردم، شاعر شدم طنز نوشتم و حاشيهها را ورق زدم گُنده حرفي پدرم را رنجاند مادرم، همسايهها، بچههايي كه سر راه ميمانند گوشهايي كه آزار ميكشيد و كَر ميشد نوشتم كلماتي كه مدام شلوار از پايشان ميافتد زبان درميآورند و هم بازي سياهان جهان ميشوند شايد قسمتهايي از اين جنازه آن قدر حرام نشده باشد كه نتواند گرهاي از كار ديگران باز كند، مطمئنم سرپرستاني هم پيدا نخواهد كرد كه دست و پائي بزنند و مانع تكه تكه شدن آن شوند وبه درجهاي از رذالت برسند كه فردي از تنفس دوباره باز بماند، با رغبت به چاقويِ كالبدم بسپاريد و هر عضوي را كه لياقت دميدن حيات مجدد دارد تقديم نمائيد هر چند بيبُتگي مانع آن ميشود كه اين قدم را در زمان دم و بازدم بردارم، اما زياد هم دير نشده است، نهنگ را هر وقت از آب بگيري زنده است ... هرچند نميميرم اما مرگ من زندگي را برايتان آسوده خواهد كرد دودم كردهاند تمام دهانهاي شهر امسال كلاسم عوض شده است از پنجره بدنهاي عريان را ميبينم فضلههايي كه روي اجساد ميريزد چائي فلاكس طعم خوبي ندارد تصميم گرفتهام تمام خيابان را با سيگار روشن بروم پرتقالها را كه چيدم برگشتم سيني را گذاشتم در بالكن باران همه جا را شسته بود چشمهايي كه پلكها را ميترسند ساعت شماطهاي، گرماي ظهر ليوان خنك آب سيب تلخي سيگاري كه برايم روشن ميكني يادتان باشد زير برگهاي كوچه شاعري متولد شد كودكي كه در من مُرد مادر فردا بود تولدش را با انگشتانم جشن گرفتم سرنوشت مرا دستهاي تو رقم ميزند چشمهايي كه پلكها را ميترسند ساعت شماطهاي، گرماي ظهر ليوان خنك آب سيب تلخي سيگاري كه برايم روشن ميكني يادتان باشد زير برگهاي كوچه شاعري متولد شد اين مرد بدانجا نرسيده است كه همهي شما را نفرين كن اما تصميم دارد نامهاي بنويسد براي خدا شايد شفاعتي باشد تمام جهانيان را
«رِحم دنيا را آلوده كردهاي!»
دلم میخواست الان که بارون میاد، همینطور تا صبح بباره
دلم میخواست کلی و نصفی خوراکی الان اینجا بود میخوردم.
دلم ميخواست فيلم 21 grams الان داشتم ميديدم
دلم يه جوك خيلي خنده دار ميخواد
دلم برف ميخواد. ميخواستم برم برف بازي
دلم يه ماشين شاستي بلند ميخواست
دلم يه سگ ميخواد. نژاد great den يا boxer . مشكي باشه. خيلي هم بزرگ باشه
دلم سفر ميخواد
دلم بوس ميخواد
دلم ......
اول اينكه قربان بانوان گرامي بروم كه بقدري فعال هستند كه 99 درصد استادان ما را در دانشگاه مرد ها تشكيل ميدهند. من نميدونم اين همه خانم دكتر توي اين جامعه هست، چرا دوتاي اونها استاد ما نميشوند.
دوم اينكه قربان پسران گرامي نيز بروم كه اينقدر تنبل و درس نخون هستند كه 80 درصد دانشگاه را دخترها به تصرف خود درآورده اند. تازه اونهايي كه الآن توي دانشگاه هستند بايد خيلي خرخون بوده باشند به علاوه كه اين سربازي عاملي شده كه تعداد دختر ها چند برابر پسرها باشد .
قربانشان بروم خوب با هم هماهنگ هستند، هم دختر ها بلد هستند چه جوري براي استادشون عشوه (اگه املا غلط بود ، شرمنده) بيايند و هم استادان گرامي با دوسه تا عشوه ... ميشوند و نمره خيرات ميكنند.
آخر هفته پيش بود كه براي گرفتن نمره درس الكترونيك1 يه سر رفتم دانشگاه. استاد بود و برگه ام را نشانم داد. شده بودم 8.5 . گفتم استاد اگه ميشه يه خورده ارفاق كنيد كه من دوباره اين دزس رو نخونم . گفت حالا ببينم چه ميشه....
همزمان با من هم يكي از خانم هاي ... استغفرالله..... هم اومده بود نمره خودش رو بگيره. ايشون شده بود 7 . شروع كرد ننه من غريبم ... كه آي شوهرم طلاقم ميده ... آي بچه دارم ..... استادجون .... آقاي فلاني جون.... حالا من كاملا ميشناسمشا....
گذشت....
ديروز نمره ها رو روي برد دانشكده زده بودند.... نمره بنده شده بود، 8.5 . نمره ايشون شده بود 12.5 ... نه آخه انصافه ... اين چه وضعيه آخه... چي بگم.... ديگه حرفي نمونده...
فقط شما پسرهايي كه دارين درس ميخونيد تا يه روزي انشاءالله استاد دانشگاه شويد ، هرچقدر كه خواستيد به دختر ها نمره بدين ولي خواهشا حق پسرها را نخوريد
( صلوات)