X
تبلیغات
صبح امروز

صبح امروز

آنچه بگذشت نمی آید باز، قصه ای هست که هرگز دیگر، نتواند شد آغاز

از بني صدر تا خاتمي !!!

اواخر بهار بود كه زمزمه هاي كانديد شدن خاتمي از گوشه و كنار و در بعضي سايت ها و نقل قول ها شنيده ميشد. اين خبر روز به روز قوت ميگرفت تا اينكه دوستان هم بيكار ننشستند و شروع به شايعه پراكني كردند كه خاتمي اگر بيايد رد صلاحيت ميشود. هر كدوم هم واسه خودشون دليل هاي خاص خود را ميآوردند. دست زدن به نامحرم و سخنراني در آمريكا و ... بماند. اما كم كم اين جريانات از حالت شايعه بيرون آمد و شكل واقعيت گرفت. چطور؟ اینکه بعضی از آقایان که در راس امورند در باره هشت سال پیش گفتند که ما از همان وقت اشتباه کردیم که خاتمی را رد صلاحیت نکردیم. خودمانیم شاید لباس خاتمی هشت سال پیش نگذاشت که رد صلاحیتش کنند. اما باز این صحبت ها بوی شایعه میداد تا اینکه دو سه شب پیش از تلوزیون برنامه ای پخش شد به نام عبور از بحران. تو این برنامه که از نظر تصاویری که نشون میداد جدید به نظر میرسید به تایید برکنار کردن بنی صدر پرداخته بود. اما این بار دلیل ها کاملا دلیل های تکراری قبل نبودند. اکثرا از کلماتی مانند : عدم تابعیت از رهبری. غرب زدگی فکری. سازش با دشمنان و مانند اینها استفاده کرده بود و در نهایت با مصاحبه با افرادی مانند غفوری فرد.عسگراولادی تاییدی بر عدم صلاحیت بنی صدر قرار داد .

حال چنین پرسشی مطرح میشود که اینها خاتمی را بنی صدری دیگر میدانند؟ یا آیا میخواهند از واقعه اتفاق افتاده به اسم بنی صدر کام خاتمی را تلخ کنند؟  انتخابات چهار سال پیش به ما یاد داد که صبر داشته باشیم چون میدانیم که وقایع زیادی قرار است اتفاق بیفتد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 3:8  توسط -----------  | 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

بعد از یک سال برگشتن به وبلاگ نوشتن آن هم در این شرایط بی وقتی و با این همه مشغله های زیاد حداقل برای من یک دلیل مهم دارد. آن هم نزدیک شدن به دهمین انتخابات ریاست جمهوری و امید به حضور اوست....

 کسی که دوستش داریم. کسی که نوجوانی و جوانیمان را با او گذراندیم. کسی که دلخوش بودیم به خنده هایش. کسی که به او اعتماد کردیم. کسی که به او رای دادیم. کسی که کمکش نکردیم. کسی که دیواری از دیوارش کوتاهتر پیدا نکردیم. کسی که بهش حمله کردیم. کسی که خنده اش را دیدیم. کسی که گریه اش را درآوردیم. کسی که تحمل کرد و محترمانه رفت و به ما محترم بودن را یاد داد.

حالا منتظریم. می آید یا نمی آید؟؟ گرچه دشمنان در لباس دوست٬ از خیلی وقت پیش خنجرشان را از پشت و جلو بسته اند٬ شنیده ایم میخواهند رد صلاحیتش کنند. اما امیدواریم بیاید ....

خدایا خاتمی بیاید ....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:12  توسط -----------  | 

یادآوری

 

دوازدهم شهریور ساعت ۷:۳۰ صبح سالروز درگذشت پروفسور حسابی است. نیمه شب بود داشتم رادیو گوش میدادم، برنامه تهران در شب دوشنبه ها، در رادیو تهران به مناسبت سالروز درگذشت پروفسور حسابی، از ایرج حسابی فرزند جناب پروفسور دعوت کرده بودند....

گوش دادن به خاطره های این پدر و فرزند واقعا جالب و شنیدنی بود اما میان صحبتهای ایشان دو نکته خیلی جالب بود :

۱- همواره تصور ما راجع به اروپایی ها ( فرنگی ها ) این است که چقدر انسان های متمدن و خوب و با فرهگی هستند و حتی در صحبتهایمان مدام از آنها مثال میزنیم و عبارات آنها را استفاده میکنیم. اما برعکس آنها کاملا انسانهای بدون روح و از خود راضی و ضمختی هستند. مثلا عبارت Ladies First. به ظاهر نشاندهنده عمق فرهنگ و تمدن غربی هاست. اما باید ببینیم این واژه از کجا آمده؟؟؟ در سالیان پیش پادشاهان انگلستان ( بریتانیا ) زنهای زیادی داشتند. هنگام غذا خوردن، وقتی غذای شاه را می آوردند میگفتند Ladies First تا اول زنها بخورند اگر سمی در ان بود اول آنهارا بکشد بعد پادشاه با خیال راحت غذایشان را میل کنند.....

۲- در المپیک حتما واژه دو ماراتن و مشعل المپیک را شنیده اید.  دو ماراتن و مشعل از کجا نشات میگرد؟؟؟ خشایار شاه هخامنشی یکی از رومیان را به دامادی میگیرد ( اگر اشتباه نکنم ) چندین سال که میگذرد و آن مرد رومی در سپاه خشایار شاه به قدرت میرسد و یک روز قصد نیرنگ به ایران را میکند و در جنگی میان ایران و روم کشتی های ایران را به یک گردنه بسیار تنگ میکشد به نام ماراتن که در این جای تنگ سپاه روم به آنها حمله میکند و ایران در آستانه شکست قرا میگیرد ( این از کلمه دو ماراتن ) . در این بین یکی از فرمانده های سپاه روم از روی خوشحالی یک مشعل به یکی از سربازانش میدهد و میگوید تا آتن بدو و خبر پیروزی ما را به آتن برسان. و این هم شد نماد بازی های المپیک . 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:17  توسط -----------  | 

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:45  توسط -----------  | 

میدونی....؟؟؟؟

 

اگه میدونی برای چی زنده ای ، اگه خواستی به منم بگو.... یعنی حتما بگو ....

سهراب هم نمیدانست در این غریبستان چه میکند.....

"من در این آبادی پی چیزی میگشتم!!!  پی خوابی شاید ... ریگی ... لبخندی...."

فکر نکنم دیگر بتوانم زندگی کنم... چون .... چون دیگر شقایقی نیست ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:24  توسط -----------  | 

ای لعنت به تو ... اول اردی بهشت

اول اردي بهشت
روزي است كه
ديگر كسي صدا نمي زند سهراب....
ديگر كسي برايم سيب سرخ حوا نمي آرد...
ديگر نميخواهم وضو با تپش پنجره ها بگيرم ....
اي كاش بودي و چمدانت را پر از پيراهن تنهايي من ميكردي ....
اي كاش
و اي كاش....

و تنها
شيريني تولد توست
كه اردي بهشت را برايم بهشت نگاه ميدارد ....
تو ...
اي دوست داشتني ترين دنيا....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 2:57  توسط -----------  | 

سلام 86

خوب، سال ۸۶ هم شروع شد... همه چیز دز امن و امان است ... رئیس جمهور هم که ترکونده و مدام داره خبر خوش میده ... ولی نمیدونم چرا کسی از این خبرا خوشحال نمیشه !!! اساتید دانشگاه هم که به قول بچه ها شاخ شدند و هنوز ترم شروع نشده واسه خودشون نیم ترم میگیرن... متاسفانه استقلال هم که سایپا را گرفت .... راستی اسم امسال خیلی قشنگه "اتحاد ملی و انسجام اسلامی".... خبری هم از شرق نیست .... میگن معین میخواد برای مجلس کاندید بشه ... فیلم ۳۰۰ را گرفتم ولی چون پرده  ایه هنوز ندیدم ... راستی عیدی چقدر جمع کردین؟؟؟ ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:49  توسط -----------  | 

دلم گرفت

من دلم میخواست که این ترم مشروط نمیشدم

دلم میخواست الان که بارون میاد، همینطور تا صبح بباره

دلم میخواست کلی و نصفی خوراکی الان اینجا بود میخوردم.

دلم ميخواست فيلم 21 grams الان داشتم ميديدم

دلم يه جوك خيلي خنده دار ميخواد

دلم برف ميخواد. ميخواستم برم برف بازي

دلم يه ماشين شاستي بلند ميخواست

دلم يه سگ ميخواد. نژاد great den يا boxer . مشكي باشه. خيلي هم بزرگ باشه

دلم سفر ميخواد

دلم بوس ميخواد

دلم ......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 3:0  توسط -----------  | 

سیر و سلوکی اندر احوال استادان دانشگاه

 

اول اينكه قربان بانوان گرامي بروم كه بقدري فعال هستند كه 99 درصد استادان ما را در دانشگاه مرد ها تشكيل ميدهند. من نميدونم اين همه خانم دكتر توي اين جامعه هست، چرا دوتاي اونها استاد ما نميشوند.

دوم اينكه قربان پسران گرامي نيز بروم كه اينقدر تنبل و درس نخون هستند كه 80 درصد دانشگاه را دخترها به تصرف خود درآورده اند. تازه اونهايي كه الآن توي دانشگاه هستند بايد خيلي خرخون بوده باشند به علاوه كه اين سربازي عاملي شده كه تعداد دختر ها چند برابر پسرها باشد .

قربانشان بروم خوب با هم هماهنگ هستند، هم دختر ها بلد هستند چه جوري براي استادشون عشوه (اگه املا غلط بود ، شرمنده) بيايند و هم استادان گرامي با دوسه تا عشوه ... ميشوند و نمره خيرات ميكنند.

آخر هفته پيش بود كه براي گرفتن نمره درس الكترونيك1 يه سر رفتم دانشگاه. استاد بود و برگه ام را نشانم داد. شده بودم 8.5 . گفتم استاد اگه ميشه يه خورده ارفاق كنيد كه من دوباره اين دزس رو نخونم . گفت حالا ببينم چه ميشه....

همزمان با من هم يكي از خانم هاي ... استغفرالله..... هم اومده بود نمره خودش رو بگيره. ايشون شده بود 7 . شروع كرد ننه من غريبم ... كه آي شوهرم طلاقم ميده ... آي بچه دارم ..... استادجون .... آقاي فلاني جون.... حالا من كاملا ميشناسمشا....

گذشت....

ديروز نمره ها رو روي برد دانشكده زده بودند.... نمره بنده شده بود، 8.5 . نمره ايشون  شده بود 12.5 ... نه آخه انصافه ... اين چه وضعيه آخه... چي بگم.... ديگه حرفي نمونده...

فقط شما پسرهايي كه دارين درس ميخونيد تا  يه روزي انشاءالله استاد دانشگاه شويد ، هرچقدر كه خواستيد به دختر ها نمره بدين ولي خواهشا حق پسرها را نخوريد

( صلوات)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 2:11  توسط -----------  | 

کاش منم یک اخراجی بودم

دیروز برای دیدن فیلم رئیس به کارگردانی کیمیایی حوالی ساعت 13:30 بود که به سینما سروش رفتم. اولش زیاد شلوغ نبود اما با نزدیک شدن به زمان اکران فیلم صف جلوی سینما شلوغ تر میشد. تا اینکه حوالی ساعت 17:45 بود که مسئولین سینما  اعلام کردند، به جای فیلم رئیس، فیلم اخراجی ها پخش میشود. تا این خبر را اعلام کردند سر و صدای مردم درآمد و باز هم حکایت فیلم های کیمیایی در جشنواره های قبلی تکرار شد. من هم که تازه از شر پروژه ها ی دانشگاه خلاص شده بودم و در برنامه ام بود که اخراجی ها را ببینم گفتم که میمونم و فیلم اخراجی ها را می بینم. با خوش شانسی یک بلیط گیر آوردم و خوش حال وارد سینما شدم. قبلا یه چیزهایی راجع به فیلم در وبلاگ مسعود ده نمکی خوانده بودم. از بازیگر ها هم معلوم بود که فیلم باید ماهیت طنز داشته باشد. اما با سوابق و عقایدی که ده نمکی دارد زیاد امیدی به این فیلم نداشتم. طبق معمول جشنواره وقتی توی سالن رفتیم هرکی هرجا که حال کرده بود نشسته بود. و تا چند دقیقه شروع فیلم کماکان این مردم با فرهنگ در سالن رفت و آمد میکردند. کاراکتر های داستان :

 

کامبیز دیرباز : مجید سوزوکی – سیگاری تیر – خلاف پامنار – عاشق دختر میرزا – غیرتی ترکی – هیکل باشگاهی و سبیل چخماخی – کلی هم مردونگی داره

 

اکبر عبدی : بایرام – ترک – جون دوست – عاشق خواهر مجید سوزوکی- تو سری خور – اهل عشق و حال

 

شریفی نیا : حاجی – جانماز آب کش – جون دوست – شوهر شهره لرستانی – مسئول ثبت نام جبهه

 

امین حیایی : بیژن مرتضوی – دزد – بی هیچ قید و بند – قمار باز – از خود گذشته

 

ارژنگ امیر فضلی : معتاد – سوتی – ضایع – عملی     

 

علی اوسیوند : نوچه مجید سوزوکی

 

جواد هاشمی : طبق معمول یه بسیجی مخلص و رزمنده

 

بقیه نقش ها هم خوب بودند . بازی اکبر عبدی به نظر من همون بازی تئاتر از خاک تا افلاک بود  ، یعنی همون جمله های آب رو حوضی که بیشتر به دلقک بازی شبیه بود . البته توی چند سکانس انصافا خوب بازی کرده بود . کامبیز دیر باز هم خیلی خوب بود . شریفی نیا هم که انگار برای همین نقش ها آفریده شده . امین حیایی هم بد نبود

 

اما خود فیلم . داستان فیل عالی شروع شد و تماشاگر را میخ کوب میکرد . نکته های خنده دار هم عالی بود. تا آخر فیلم همه چیز خوب بود اما پایان فیلم اصلا خوب نبود . من فکر میکنم ده نمکی خسته شده بود و خواسته بود یه جورایی زودتر تمومش کنه . اصلا خوب نبود . هرچی توی فیلم لذت بردم اخرش از دماقم بیرون آمد.برای اینکه لوس نشه نمیگم چی شد تا خودتون ببینید. ولی روی هم رفته فیلم بدی نبود. مخصوصا صحنه هایی که درون جبهه بود زیاد شبیه فیلم های قبلی نبود . یه مقداری کلیشه داشت اما خوب بود . یعنی به خاطر حضور طولانی خود ده نمکی در جبهه خیلی صحنه ها به واقعیت نزدیک بود. جلوه های ویژه هم بد نبود.یعنی خوب بود.

باز هم فیلم دفاع مقدس و باز هم صحنه ی تکان دهنده. در یک سکانس که رزمنده ها وارد یک شهر  شدند که چند ساعت پیش در آنجا شیمیایی زده بودند امین حیایی (بزغاله) داشت از جنازه ها دزدی میکرد ( نکته جالب توجه شبیه بودن آن سکانس با فیلم هایی که از حلبچه گرفته اند بود.) اما وقتی در یک کمد را باز کرد دید که یک دختر بچه نیمه جان درون آن است . ماسک خودش را برداشت و روی صورت بچه گذاشت . باز هم یک فیلم اشک ما را توی سینما در آورد . واقعا چنین جوون هایی بودند و چنین کارها یی کردند . دستت درد نکنه آقای ده نمکی .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 0:1  توسط -----------  |